دلشکسته اگر دنياي ما دنياي سنگ است. بدان سنگيني سنگم قشنگ است. ... اگر دنياي ما دنياي درد است. بدان عاشق شدن از بهر رنج است... اگر عاشق شدن هم يك گناه است. دل عاشق شكستن صد گناه است
که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری...
خيلي سخته
که عيد رو ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ...
خيلي سخته
که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ...
خیلی سخته
که بعد از چند ماه آشنایی خوابت رو کسی بدزده و بره و دیگه نتونی شبا راحت بخوابی و اون راحت خواب بره
خيلي سخته
که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون با غرور بگه می خوام تنها باشم و دیگه دوستت ندارم
پيداست هنوز شقايق نشدي ...
زنداني زندان دقايق نشدي ...
وقتي که مرا از دل خود مي راني ...
يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي ...
زرد است که لبريز حقايق شده است ...
تلخ است که با درد موافق شده است ...
شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي ...
پاييز بهاريست که عاشق شده...
گفتم نرو
گفتم نرو پر پر می شم ، گفتی می خوام رها باشم
گفتم آخه عاشق شدم ، گفتی می خوام تنها باشم
گفتم دلم ، گفتی بسوز ، گفتم يه عمری باز هنوز
گفتم پس عمرم چی می شه ، گفتی هدر شد شب و روز
گفتم آخه داغون ميشم ، گفتی به من خوش می گذره
گفتم بيا چشمام به تو ، گفتی آخه کی می خره؟
گفتم منو جنس می ديدی؟ ، گفتی آره بی قيمتی
گفتم يه روز کسی بودم ، با من نکن بی حرمتی
گفتم صدام می ميره باز ، گفتی به درد بسوز بساز
گفتم حالا که پير شدم ، گفتی که از تو سير شدم
گفتم تمنا می کنم ، گفتی می خوام خوردت کنم
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 10:33 توسط دلشکسته
|
شکست عشق ( )
کاش میفهمیدی قهر میکنم
تا دستم را محکمتر بگیری
و بلندتر بگویی بمان... نه اینکه
شانه بالا بیندازی و
ارام بگویی ...
هرطور راحتی...
حق با تو بود باید دلم را پس بگیرم دست های من خالی تر از این حرفهاست پشت سرت را فراموش کن برو و آسوده باش کسی به سنگها ؛تهمت عشق نمی زند….
غصــه نخــور ؛ کنــار آمـده ام بـا نبـودنت خیلـی که دلـم بگیـرد ، گریـه میکنـم
هــمـه ی ِ قـراردادهــا را کـه روی کـاغـذهـای بـی جـان نـمی نویسنــــــــــــــــــــــــد !!!! بــعـضی از عـهـدهــا را روی قــلـب هـا هــم مـی نــویــسـنــــــــــــــــــد ... حـواست به ایـن عـهـدهـای غـیـر کـاغـذی بـاشـد ... شـکـسـتَنـشــــــــــــــــان یـــــــــــک آدم را مـی شـکنـــــــــــــد !!
گفتن :بهت خیانت میکنه... گفتم : میدونم... گفتن : این کارش یعنی دوست نداره... گفتم : میدونم... گفتن : اون یه روز تنهات میزاره... گفتم : میدونم... گفتن : پس چرا باهاش میمونی؟ گفتم : این تنها چیزی هست که نمیدونم...
پایان حکایتم شنیدنی ست... من عاشق اوبودم... اوعاشق او...
ارزان تـر از آنچــه فکرش را بکنی بودی ؛ امـــا برای من .. گران تمــام شدی...
چقدر حرف هست و من فقط سکوت میکنم آمدنت را سکوت کردم... داشتنت را سکوت کردم... رفتنت را سکوت کردم... انتظار بازگشتت را هم... حالا نوبت توست... باید در سکوت به تماشا بنشینی سوختنم را ...
نه به ديروزهايی که بودی فکر مي کنم و نه به فرداهايی که "شايد" بيايی ... می خواهم امروز را زندگی کنم ... خواستی باش ... نخواستی نباش...
میان ماندن و نماندن فاصله تنها یك حرف ساده بود از قول من به باران بی امان بگو : دل اگر دل باشد ، آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد
تو كه با هر سیب كرم خورده ای... وسوسه می شوی... بـــــــــرو.. تو از بهشت قــــلب من رانده شده ای... در بهشت ماندن، لایق هر كس نیست ..
کاش می دانستم ... چه کسی این سرنوشت را برایم بافت ... آنوقت به او می گفتم ... یقه را آنقدر تنگ بافته ای ... که بغض هایم را نمی توانم ... فرو بدهم
بایست و تماشا کن! کسی را که برای ماندنت دست به دعا برداشته بود امروز برای رفتنت نذر کرده است . . .
می آیی عاشق میکنی محو میشوی تا فراموشت کنم دوباره می آیی تازه میکنی خاطرات را... محو میشوی.... به راستی که سراب از تو با ثبات تر است !!
هر صدفی لیاقت داشتن مروارید رو نداره
یادم باشه واسه هر صدفی دیگه مروارید نشم!!!
آنقدر مرا از رفتنت نترسان قرار نیست همیشه بمانیم روزی همه رفتنی اند ماندن به پای کسی معرفت میخواهد نه بهانه...
این که هر بار سرت با یکی گرم باشد دلیل بر ارزش ات نیست آنقدر بی ارزشی که خیلیها اندازه تو هستند...
دلم می خواهد زمان را به عقب باز گرداندم .... نه برای اینکه آنهایی که رفتند را باز گردانم ... برای اینکه نگذارم بیایند ... !!
آنکه رفت... به حرمت آنچه با خود برد حق بازگشت ندارد... رفتنت مردانه نبود, لااقل مرد باش و برنگرد...
فراموش کردنت برایم مثل آب خوردن بود از همان آب هایی که می پرد توی گلو و سالها سرفه میکنیم
تقدیر من این است که با درد بسازم از این دل نامرد دلی مرد بسازم انگار قرار است که من داغ دلم را با گریه ی چشمان خودم سرد بسازم
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 16:21 توسط دلشکسته
|
به عشق تو زنده ام ( )
اگر از شبنم چشمت بلور اشک جاری شد دعایی کن مرا شاید دعای دوست کاری شد ...
وقتی نیست نباید اشک بریزی باید بگذاری بغض ها روی هم جمع شوند و جمع شوند تا کوه شوند ، تا سخت شوند همین ها تو را میسازد... سنگت می کند درست مثل خودش ! باید یادت باشد حالا که نیست اشکهایت را ندهی هرکسی پاک کند ... میدانی؟ آخر هرکسی لیاقت تو و اشکهایت را ندارد....
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 15:18 توسط دلشکسته
|